تبلیغات
علقمه (دست نوشت های یک دانشجو) - قصه بچه بسیجی ( شاعر شهید ابوالفضل سپهر)

اِن تنصروا لله یَنصرکم و یُثبت اَقدامکم

 
 
قصه بچه بسیجی ( شاعر شهید ابوالفضل سپهر)
نظرات |



یه روزی ، روزگاری

  
 دو تا بچه بسیجی 

 

نمی دونم کجا بود  

 

تو فکه یا دوعیجی  

 

تو فاو و یا شلمچه  

 

تو کرخه یا موسیان  

 

مهران و یا دهلران  

 

تو تنگه ی حاجیان  

 

************** 

 

کنار هم نشستند  

 

دست توی دست هم  

 

 با هم جناق شکستند  

 

با هم قرار گذاشتن 

 

قدر همو بدونن 

 

برای دین بمیرن  

 

برای دین بمونن  

 

با هم قرار گذاشتن  

 

که توی زندگیشون  

 

رفیق باشن و لیکن  

 

اگه یه روز یکیشون  

 

پرید و از قفس رفت،  

 

اون یکی کم نیاره  

 

به پای این قرارداد  

 

زندگیشو بذاره  

 

**************  

 

سالها گذشت و اما  

 

بسیجی های باهوش 

 

نمی ذاشتن که اون عهد  

 

هرگز بشه فراموش  

 

****************  

 

یه روز یکی ازاون دو 

 

یه مهر به اون یکی داد 

 

اون یکی با زرنگی  

 

مهر رو گرفت و گفت" یاد"

 

روز دیگه اون یکی  

 

رفت و شقایقی چید  

 

برد و داد به رفیقش  

 

صورت اونو بوسید  

 

گل رو گرفت و گفتش :  

 

بسیجی دست مریزاد  

 

قربون دستت داداش  

 

گل رو گرفت و گفت " یاد "

 

*************  

 

عکسهای یادگاری  

 

جورابهای مردونه  

 

سربندهای رنگارنگ  

 

انگشتری و شونه 

 

این می داد به اون یکی  

 

اون می داد به این یکی  

 

ولی هر کی می گرفت  

 

می خندید و می گفت " یاد 

 

**************  

 

هی روزها و هفته ها  

 

از پی هم می گذشت  

 

تا که یه روز صدایی  

 

اینطور پیچید توی دشت 

 

یکی نعره می کشید :  

 

عراقی ها اومدن  

 

ماسکهاتونو بذارین  

 

که شیمیایی زدن  

 

از اون دو تا یکیشون  

 

در صندوقو گشود ،  

 

ماسک خودش بود ، ولی  

 

 ماسک رفیقش نبود !    

 

دستشو برد تو صندوق  

 

ماسک گازشو برداشت ، 

 

پرید، روی صورت  

 

                                  

دوست قدیمی گذاشت !  

 

همسنگر قدیمیش  

 

دست اونو گرفتش  

 

هل داد به سمت خودش  

 

نعره کشید و گفتش :  

 

چرا می خوای ماسکتو  

 

رو صورتم بذاری  

 

بذار که من بپرم  

 

تو، دو تا دختر داری !  

 

ولی اون اینجوری گفت:  

 

تو رو به جون امام  

 

حرف منو قبول کن  

 

    نگو ماسک رو نمی خوام  

 

زد زیر گریه و گفت :  

 

اسم امامو نبر  

 

ماسکو رو صورت بذار  

 

آبرو ما رو بخر! 

 

زد زیر گوشش و گفت :  

 

 کشکی قسم نخوردم  

 

بچه ! چرا حالیت نیست  

 

اسم امامو بردم !  

 

اون یکی با گریه گفت :  

 

فقط برای امام !  

 

اما بدون ، بعد تو  


زندگی رو نمی خوام !  

 

*****************  

 

ماسکو رفیقش گرفت  

 

گاز توی سنگر اومد  

 

وقتی می خواست بپره  

 

رفیقشو بغل کرد  

 

لحظه های آخرین  

 

وقتی می رفتش از هوش  

 

خندید و گفت: برادر!  

 

یادم تو را فراموش "  


شاعر:
شهید ابوالفضل سپهر


موضوع : ادبیات عاشورایی
نگارنده : علقمه
تاریخ : دوشنبه 19 دی 1390
زمان : 12:27 ب.ظ
بل یرید الانسان لیفجر امامه
بای ذنب قتلت ای شهید؟ جمعه 17 آذر 1391 01:32 ق.ظ
سلام ادامش چی شد دلاور؟
علقمه پاسخ داد:
برو ادامه مطلب...
خط شکن یکشنبه 22 مرداد 1391 11:01 ب.ظ
من عاشق این شعرشم......
دوتا بچه بسیجی.........
مردان نبرد ـ پرویز شنبه 27 خرداد 1391 11:26 ب.ظ
سارا خانم!

هیچ تو لابلای صفحات وبلاگ من گشتین؟!

پیشنهاد می‌کنم یه مروری توی عناوین وبلاگ داشته باشین. شاید خوشتون بیاید.
فاطمه پنجشنبه 11 خرداد 1391 03:47 ب.ظ
سلام عزیز ببخشید كه چند وقتی نتونستم بهت سر بزنم راستی چه فایل صوتی زیبایی
جنگ نرم و عملیات روانی سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 06:28 ب.ظ
سلام و ممنون از حضورتون در padafand-02
اگر در لشكر حسین(ع)نیستی،دیگر مهم نیست كه به نماز ایستاده باشی یا به شراب نشسته باشی(علی شریعتی)
شما با افتخار لینك شدید.لطفا من رو با نام جنگ نرم و عملیات روانی لینك كنید.ممنون
دل آرام جمعه 18 فروردین 1391 02:34 ق.ظ
ایام فاطمیه تسلیت باد...
bein چهارشنبه 16 فروردین 1391 02:48 ب.ظ
سلام
دهی فاطمیه تسلیت باد
با مطلب"ای وای مادرم"بروزم
یاعلی
محمد مهدی ولینژاد پنجشنبه 10 فروردین 1391 10:19 ب.ظ
همه گویند به امید ظهورش صلوات***کاش این جمعه بگویند به یمن حضورش صلواتبرخاندان پیامبر صلوات.
محمد مهدی ولینژاد پنجشنبه 10 فروردین 1391 10:13 ب.ظ
سایت بسیار زیبایی داری. ممنون که وبلاگ منو در وبلاگ خودت گذاشتی.مطلب خوبی اول گذاشتی لذت بردم.برمحمدو اله محمد صلوات.
مجنون کربلا چهارشنبه 9 فروردین 1391 01:06 ب.ظ
سلام لطفابه وبلاگ من بیاید ونظر سازندتونو بذارید همچنین اگه مایل بودید عضو خبرنامه ما شوید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
:: مترسکی به نام تحریم
:: می خواهم ایرانی باشم بدون برندهای معروف!
:: تغییر کاربری هسته ای در فردو
:: وقتی جناب دستیار هوس فتح الفتوح به سرش زد!
:: زنان ایرانی نیاز به کمک دارند...به ما کمک کنید!
:: همه گزینه ها فقط روی میز می مانند !
:: با نگاه طنز / مولفه های کار فرهنگی درست از نگاه دشمن!
:: کلیپس مردانه برای شب عید به بازار آمد!
:: روشی موثر برای خیانت به کشور
:: عاملان ریزگردهای خوزستان شناسایی شدند !
:: سریال مذاکرات هسته ای با پوشش سریال های تلویزیونی
:: وقتی شمشادهای حرم حاشیه ساز شد!
:: تازه ترین تحلیل یک کارشناس سی ان ان در خصوص امام خامنه ای
:: انقلاب آمد...حتما ببینید...ما توانستیم!
:: رسایی : آقای روحانی اگر کاریکاتور شما را کشیده بودند ...


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ