تبلیغات
علقمه (دست نوشت های یک دانشجو) - مطالب خاطرات ماندگار

اِن تنصروا لله یَنصرکم و یُثبت اَقدامکم

 
 
آیه های استقامت
نظرات |


واسه رد شدن از سیم خاردارها نیاز به یه نفر داشتن تا روی سیم خاردارها بخوابه و بقیه از روش رد بشن.

داوطلب زیاد بود ...

قرعه انداختند.
افتاد بنام یه جوون.

همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد!
گفت: " چیکار دارید! بنامش افتاده دیگه! "

بچه ها از پیرمرد بدشون اومد.
دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون .

جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار.

بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون.
همه رفتن الا پیرمرد.

گفتند: " بیا! "
گفت " نه! شما برید! من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش!
مادرش منتظره! "



موضوع : خاطرات ماندگار
نگارنده : علقمه
تاریخ : پنجشنبه 7 فروردین 1393
زمان : 10:12 ب.ظ
متن دلنوشته یکی از زائران (راهیان نور85-86)
نظرات |


نزدیک بهمن و اسفند که می شیم دلم هوری می ریزه پایین. دوباره خاطرات زنده می شه. انگار لحظه ی موعود فرا می رسه. انتظار صغرا به پایان می رسه و دوباره دلت هوایی می شه و می ره شلمچه. انگار همین دیروز بود، پارسال راهیانو می گم. توی یکی از روزای قشنگ خدا. توی اون غروبای زیبای شلمچه. دلم هوایی شد و به قول بچه ها سیمم وصل شد. یه لحظه بیشتر طول نکشید! ولی همون لحظه کافی بود تا دوباره خودمو پیدا کنم. 
منی که چند وقتی بود خودمو، صفامو، پاکیمو و...گم کرده بودم. خود به خود زانوهام سست شد و نشستم روی خاکش همون لحظه بود که حس کردم یه صدایی بهم می گه:
بگو ! نترس! تو می تونی !
ما روی تو حساب وا کردیم. دلمو زدم به دریا و گفتم. شهدا قول می دم! قول می دم خودمو اصلاح کنم. فقط یه شرط داره! باید برام دعا کنید! دعا کنید که زیر قولم نزنم! دعا کنید جوری رفتار کنم که به درد آقام بخورم. مثل شوماها! آخرشم برام دعا کنید که ان شا الله شهید بشم.
می دونم دارید صدامو می شنوید! پس دعام کنید.             گمنام                             
منبع: کتاب امتداد ( یادمان شهدای شلمچه )           


موضوع : خاطرات ماندگار
نگارنده : علقمه
تاریخ : دوشنبه 12 دی 1390
زمان : 12:28 ب.ظ
خاطرات ماندگار 8
نظرات |

تصویر عشق

شهید حسنی از دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان بود. او توی یکی از مناطق عملیاتی فرمانده محور بود. در همان زمان بر اثر اصابت توپ به شهادت رسید. شدت انفجار، به حدی بود که از بدنش فقط سر ودو پا باقی ماند. بعد از جنگ، توی شلمچه عکسی از بدن سوخته ی او، برای مشاهده بازدیدکنندگان نصب شد. بیش از چهار هزار نامه برای آن شهید نوشته شده است.
نامه ها یکی از یکی خواندنی تر.
دختر خانمی نوشته بود:« من یک جوان رپی هستم، اهل نماز نیستم، چادر را برای اولین بار در این سفر به سر کردم ... رپ بودم، اما دیگر نیستم. به شهیدان قول داده ام که ان شاءالله نمازم ترک نشود و چادرم را بر ندارم... »
راوی:مرحوم حجت السلام شیخ عبدالله ضابط


موضوع : خاطرات ماندگار
نگارنده : علقمه
تاریخ : جمعه 25 آذر 1390
زمان : 09:48 ب.ظ
خاطرات ماندگار 7
نظرات | ادامه مطلب

قرار بی قراران

 سال 71 بود. به عنوان روحانی و راوی به همراه کاروانی از طلاب خارجی مقیم قم برای زیارت مناطق عملیاتی جنوب رفتم. در جاده شلمچه جایی بود که کاروان های مختلف به هم رسیدند. میکروفن دست گرفتم و درباره ی حال و هوای دوران جنگ و خاطرات شهدا صحبت کردم.


موضوع : خاطرات ماندگار
نگارنده : علقمه
تاریخ : جمعه 18 آذر 1390
زمان : 12:22 ب.ظ
خاطرات ماندگار 6
نظرات | ادامه مطلب

دعوتی بابا

در اواخرسال 1382 یک کاروان دانشجویی برای زیارت و بازدید به اروندکنار، منطقه عملیاتی والفجر 8 و مزار هشت شهید گمنام آمده بودند در میان آن ها دختر شهیدی که پدرش در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو به شهادت رسیده بود هم حضور داشت.



موضوع : خاطرات ماندگار
نگارنده : علقمه
تاریخ : شنبه 12 آذر 1390
زمان : 10:58 ق.ظ
خاطرات ماندگار 5
نظرات |

تعیین تکلیف
در بعد از ظهر یکی از روزهای نوروز 1380 گروهی از فرزندان شاهد دبیرستان دخترانه شهرستان ساری از استان مازندران برای بازدید مناطق عملیاتی جنوب وارد منطقه ی عملیاتی والفجر8 (اروند کنار) شدند و درخواست کردند که نماز جماعت مغرب و عشا را در محل یادمان شهدای گمنام باشند. برادران لشکر25 کربلا درخواست آنها را پذیرفتند. بعد از اقامه نماز جماعت مغرب و عشا در حسینیه صحرایی لشکر، من طبق معمول برای عرض خیر مقدم  و چند دقیقه صحبت پشت میکروفن قرار گرفتم. از همان ابتدای مراسم صدای گریه و ضجه فرزندان شهدا بلند شد و یک وضع عجیبی به وجود آمد. چند نفر بی هوش شدند و چند نفر به سمت اروند رفتند. من صحبتم را قطع کردم. پزشک همراه ما که خودش هم از فرزندان شهدا بود ضمن اعتراض به من گفت :اجازه بدهید من بیایم آنها را ساکت کنم در جواب گفتم بفرمایید. هنوز بسم الله الرحمن الرحیم ایشان تمام نشده بود که بغض اش ترکید و صدای هق هق گریه اش فضای حسینیه را پر کرد و وضع بدتر شد. خلاصه خیلی نگران شدیم با توسل به ائمه معصومین شکر خدا دوباره آنها را جمع کردیم. و هدیه ی ناقابلی تقدیم حضورشان شد. بعد آنها منطقه را ترک کردند. در همان شب با حالتی مضطرب و نگران در این فکر بودم که چرا این طور شد. به راستی وظیفه ما موقع حضور یادگاران شهدا در مشهد شهیدان چیست؟ در نهایت برای تعیین تکلیف متوسل به شهدا شدم. در همان شب شهید بزرگواری به خوابم آمد و فرمود : هر وقت فرزندان ما به اینجا آمدند شما چیزی نگویید فقط امکانات را آماده کنید و در اختیارشان بگذارید و اجازه بدهید خودشان برنامه داشته باشند لذا از آن سال تاکنون ما به این دستور عمل می کنیم. برای کاروان خانواده های معظم شهدا صحبت نمی کنیم.

راوی : غلام رضا احمدی - لشکر 25 پیاده کربلا 




موضوع : خاطرات ماندگار
نگارنده : علقمه
تاریخ : جمعه 4 آذر 1390
زمان : 10:10 ق.ظ
خاطرات ماندگار 4
نظرات |

بهترین سوغات :
جمعیت زیادی در خیابان های مکه در حال تردد بودند. عده ای برای زیارت به طرف خانه ی خدا می رفتند. عده ای دنبال خرید کالای مورد نظرشان بودند. عده ای هم با دوستان خود قدم می زدند. من به همراه جمعی از دوستانم زیارت کرده بودیم و داشتیم به هتل برمی گشتیم.
با این که همه لباس احرام پوشیده بودیم اما ریش بلند و چفیه ای که به گردن داشتم مرا از سایر دوستان متمایز می کرد.
مشغول صحبت بودیم که یکی جلویم را گرفت و با کلمات دست وپا شکسته پرسید : شما ایرانی هستید ؟
گفتم : بله.
گفت : بسیجی ؟
_ بله امرتان را بفرمایید ؟
مرد لبخندی زد. یک دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت : من از مسلمانان کشور آلمان هستم. وقتی عازم عربستان بودم، چند نفر از دوستانم برای بدرقه آمده بودند. به آنان گفتم از من سوغاتی چی می خواهید ؟ گفتند وقتی به عربستان رفتی برو پیش زائران ایرانی. در میان آنها عده ای بسیجی و رزمنده هستند. آنها را پیدا کن و از خاطرات جنگ و شهدایشان سوال کن. همین خاطرات، بهترین سوغاتی برای ماست.
من علاقه ی او را که دیدم، سر ذوق آمدم و خاطره هایی ناب از دوران جنگ برایش تعریف کردم و بعد نشانی قرارگاه راهیان نور خوزستان را به او دادم.
یک سال بعد متوجه شدم که پنجاه نفر از مسلمانان آلمان، کاروانی تشکیل دادند و به خوزستان سفر کردند. آنها مناطق عملیاتی جنگی را با حالتی خاص زیارت کردند و خاک شلمچه را به عنوان تبرک برای سایر دوستان خود به آلمان بردند.
راوی : علی زمانی - استان خراسان 




موضوع : خاطرات ماندگار
نگارنده : علقمه
تاریخ : سه شنبه 1 آذر 1390
زمان : 03:06 ب.ظ
خاطرات ماندگار 3
نظرات |

من توی شلمچه ام
کاروان فرزندان شاهد استان یزد ، آخرین روز حضور در مناطق جنگی را در خاک گلگون شلمچه می گذراند.
دختر شهید خراسانی را دیدم که خیلی ناراحت ومضطرب به نظر می رسید.
علت نگرانی اش را جویا شدم . گفت : دوست داشتم به دشت عباس برویم . پدرم آنجا شهید شد . انگار قرار نیست آنجا را ببینم...
برای دلداری دادن ، گفتم : تمام این زمین ها یکی است . همه این سرزمین مقدس است . همه جایش بوی شهدا را می دهد . وجب به وجب این خاک با خون شهدا متبرک شده .
حرف هایم فایده نداشت . نتوانستم مجابش کنم . اصرار داشت حتما به دشت عباس برویم ولی با توجه به برنامه ریزی های انجام شده ، این مسئله برای مسوولین کاروان غیر ممکن بود . زیارت شلمچه تمام شده بود . داشتیم بچه ها را به طرف اتوبوس هدایت می کردیم . همان دختر را دیدم که حالا خیلی خوشحال وسرحال بود . جلو رفتم و پرسیدم : چی شده خانم خراسانی ، خوشحال هستی ؟
دختر شهید خراسانی با تبسم جواب داد : راست اش پدرم را در همین جا دیده ام . به من گفت نمی خواهد دنبالم بگردی . من توی شلمچه ام .
بعد مکثی کرد و ادامه داد : پدرم گفت تو تا حالا هر کجا که بودی من هم در کنار تو بودم ولی چرا این قدر دیر به دیدنم آمده ای ؟
راوی : محمد حسن مصون


موضوع : خاطرات ماندگار
نگارنده : علقمه
تاریخ : دوشنبه 30 آبان 1390
زمان : 02:58 ب.ظ
خاطرات ماندگار2
نظرات |

رویای صادقانه :
کاروان زیارتی خواهران دانش آموز یزد موقع بازگشت از مناطق عملیاتی جنوب ، بر خلاف هماهنگی های قبلی برای استراحت به پادگان آموزشی آباده رفت
.

با آن که این تصمیم ناگهانی گرفته شد ، اما مسوولین کاروان ، موقع ورود به پادگان متوجه آمادگی قبلی کارکنان آنجا شدند. همه چیز برای پذیرایی آماده بود حتی پاسدارها وسربازها به استقبال آمده بودند وپتویی را هم جلوی پای زائران پهن کرده بودند. آنها از خواهران دانش آموز خواستند تا موقع ورود با کفش از روی پتو رد شوند. می گفتند دستور سردار فتوحی است.
مسوولین کاروان خیلی تعجب کردند. رفتند پیش سردار فتوحی. ایشان وقتی اصرار زیاد بچه ها را دید ، ناچار به اعتراف شد و گفت : دیشب توی خواب مهمانان بزرگواری را دیدم که از زیارت کربلا و از پیش حضرت زهرا سلام الله علیها آمدند. در خواب از من خواستند قدر قدم آنان را بدانم و به استقبالشان بروم.
یکی پرسید : سردار این پتو را دیگر برای چی پهن کرده اید ؟
سردار فتوحی سرش را پایین انداخت ودر حالی که سرخ شده بود ، گفت : پتو مال خودم است. می خواهم از خاک پاک زائران کربلا متبرک شود.

راوی : محمد حسن مصون




موضوع : خاطرات ماندگار
نگارنده : علقمه
تاریخ : پنجشنبه 26 آبان 1390
زمان : 05:58 ب.ظ
خاطرات ماندگار1
نظرات |

سلام از این به بعد میخام یه بخشی رو در وبلاگم راه بندازم به نام خاطرات ماندگار .از اونجایی که ما در هشت سال جنگ تحمیلیمون شهدای زیادی دادیم میخام به یاد شهدای عاشورایی خاطراتی را ازسفرهای مسافرین سرزمین نور به نقل از کتاب خاک وخاطره نوشته سید حمید مشتاقی نیا به نشر معاونت فرهنگی لشکر 25 پیاده کربلا براتون بذارم.که اولیشو در  ادامه میتونین بخونین .

رسالت شهیدان :
با دوستان خود از دانشگاه مازندران به طلاییه رفته بودیم . برنامه های ویژه ای برای دانشجویان برگزار شد . منطقه از لحاظ عملیاتی تشریح وخاطراتی از عملیات های بدر وخیبر بیان شد . بدن های مطهر تعدادی از شهدا که به تازگی از زیر خاک کشف شده بودند نیز زینت بخش آن محفل شده بود .
یکی از خواهران دانشجو به من گفت :
من همه چیزهایی را که امروز در طلاییه دیده ام یا شنیده ام مو به مو دیشب توی خواب دیده بودم.
از او خواستم خوابش را کامل تعریف کند . گفت :
وارد خوزستان که شدم احساس کردم می توانم برادر شهیدم را زیارت کنم . تا این که دیشب او به خوابم آمد . در خواب ، او کنار مقام معظم رهبری ایستاده بود . از برادرم - که چند سال پیش استخوانهایش را گروه تفحص پیدا کرده بودند - پرسیدم : مگر تو شهید نشدی ؟ پس برای چه دوباره آمدی ؟
برادرم تبسمی کرد و با نگاه معنی داری گفت : بله حق با توست ، ولی کار ما هنوز تمام نشده . وقتی دیدم که رهبرمان یاور می خواهد ، آمدم تا در کنارش باشم .
از خواب که بیدار شدم به خودم گفتم : شهدا با استخوانهی در هم شکسته و نیم سوخته شان هم حاضر نیستند اسلام را تنها بگذارند...ولی ما چطور ؟
راوی : مریم خواجوی




موضوع : خاطرات ماندگار
نگارنده : علقمه
تاریخ : یکشنبه 22 آبان 1390
زمان : 01:40 ب.ظ
:: مترسکی به نام تحریم
:: می خواهم ایرانی باشم بدون برندهای معروف!
:: تغییر کاربری هسته ای در فردو
:: وقتی جناب دستیار هوس فتح الفتوح به سرش زد!
:: زنان ایرانی نیاز به کمک دارند...به ما کمک کنید!
:: همه گزینه ها فقط روی میز می مانند !
:: با نگاه طنز / مولفه های کار فرهنگی درست از نگاه دشمن!
:: کلیپس مردانه برای شب عید به بازار آمد!
:: روشی موثر برای خیانت به کشور
:: عاملان ریزگردهای خوزستان شناسایی شدند !
:: سریال مذاکرات هسته ای با پوشش سریال های تلویزیونی
:: وقتی شمشادهای حرم حاشیه ساز شد!
:: تازه ترین تحلیل یک کارشناس سی ان ان در خصوص امام خامنه ای
:: انقلاب آمد...حتما ببینید...ما توانستیم!
:: رسایی : آقای روحانی اگر کاریکاتور شما را کشیده بودند ...


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ